+ از استعداد های آشپزیم همین بس که بهتون بگم مامانم سوپ رو سپرد دستم رفت اومد دید فقط مرغ و جو مونده توش ولاغیر -_- مجبور شد بعدش یه پارچ اب بریزه توش دوباره :))
+ از هنرهای دیگه ی آشپزیم بگم که پریشب مهمون داشتیم یه سالاد درست کردم چه سالادی :)) اصلا با ادم به همه ی زبونا حرف میزد انقدر خوب بود :)) من " . به به چه سالادی ! آیسان جان سالاد بخور . تو کلما رو ببین فقط ... هویجو نگاه چه خوشگله :)) " آیدا " اصلا از زمانی که سالاد تو رو خوردیم دیدمون به زندگی تغییر کرده :)) " من " مامان جان بقیه سالادو بگیر بذار فریزر هر دفعه سالاد درست می کنی یه قاشق به عنوان تبرک از این بریز توش :)) " خلاصه روز بعد که سالاد تموم شد من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم رفت :(
+ میتونم از مسخره ترین قسمت های موی بلند بهتون اینو بگم که داری صاف صاف تو خونه راه میری یهو یه درد بدی میپیچه تو سرت بعد کشیده میشی عقب میبینی موهات تو دستگیره در گیر کرده :/
+ از بدی های هم زمان مریض شدن با مادر تو خونه اینه که هیچکی دیگه بهت توجه نمی کنه :( حالا بیابید مادر و پدر واقعی مرا :))
+ البته اینکه بهار و تابستون بهم میگن تا تو یه بار سرما نخوردی ما عمرا تموم نمیشیم و به جون تو راه نداره هم مسئله قابل تحملیه :))
+ ولی من ملاحظه کوچیکتر بودنتو کردم جواب بی احترامیاتو ندادم دخترجان اما درمجموع قبل نظریه پردازی دقت کن از همون مسئله ای استفاده نکنی که شاکی بودی ازش :)
برچسب:
نویسنده: الینا مرادی