خرید بک لینک

+ قبل از هر چیزی بگم که دهن همه رو سرویس کرده خودشم میدونه ولی به روی خودش نمیاره و همچنان داره ادامه میده :)))

+ به خاطر چهارشنبه ها کلاس نداشتن ما و تعطیلی سه شنبه و تق و لق شدن کلاس های این این هفته دوستان گرام دوشنبه رو هم پیچوندن و تشریف بردن دیار خودشان ! فلذا من موندم و خودم -_- و روز های پیش رو بدین سان گذشت :

دوشنبه : کلاس 8 صبح جنین که تشکیل نشد پس 9 و نیم بیدار شده و سلانه سلانه رفته حموم دوش گرفته و اومده بیرون حاضر شده و تا به خود اومده دیده ای داد بیداد ساعت 10 و نیمه -_- پس زنگ زده به آژانس دانشگاه ( اعتراف می کنم که خودم حال نداشتم پیاده برم تا دانشکده نه اینکه به خار نیم ساعت دیر شدن کلاس زبان تخصصی بوده باشه :)) ) تا بشمر سه خودش رو برسونه به دانشکده و کلاس 110 و وسط کلاس با نیش باز درو بزنه و با اجازه ی استاد بره پیش مهسا و یگانه بشینه ! تازه هنوز 5 دقیقه ننشته شاکی بشه که استاد ساعت یه ربع به یازده استراحت بده دیگه :))) بعدشم که از اونجایی که مهسا نیومد خودش بره سلف کوبیده و ماست و خیارشو به زور نوشابه بخوره و بعد یگانه زنگ بزنه و بگه یک ساعت بیشتر میمونه پیششو و دوتایی بشینن با هم دانشگاه اینده اشون واسه ی پی اچ دی رو انتخاب کنن ! :)) [ اینجا ] بعد رفتن یگانه هم امیرحسینو پیدا کنه و کتاب اخلاقشو ازش بگیره تا واسه اخلاق مسخره ای که ساعت 4 داره و به خاطرش باید 4 ساعت تو دانشکده بیکار بشینه سوال طرح کنه ! نه تنها واسه خودش بلکه واسه امیرحسین هم -_- [ خدا به سر شاهده که چون اون سری اون واسه منم طرح کرده بود وگرنه واسه خودمم میدادم خودش طرح کنه . استاد اخلاقم با این مسخره بازیاش :| ] . بعدش بره کلاس 102 بشینه و جزوه ی جلسه ی 14 فیزیو رو بنویسه و به تلاش های مامانش واسه راضی کردنش به انتقالی به تهران گوش بده و نهایتا ساعت 4 بره کلاس 109 و با استاد یک ساعت و نیم بحث کنه سر تاریخ و سخنان گوهربار بی منطق استاد رو تحمل کنه . بعد کلاس ببینه مجتبی هنوز نرفته خوابگاه چون می خواد طبق معمول با مهسا بره الیورو واکسن بزنه :)) [ یادم باشه یه بار در مورد الیور واکسن زدن این دوتا بنویسم ] [ البته امیرحسینم نرفته بود که من نفهمیدم چرا . شاید مونده مجتبی تا تموم شدن کلاس مهسا تنها نمونه :)) ] خلاصه تنها اون مسیر مسخره و تاریک رو برگرده تا خوابگاه و بره سلف شامش که نیمرو بوده رو بخوره و انار و پرتقال بخره و تا شب حسابی از خودش پیرایی کنه ! :))

سه شنبه : صبح [ 11 منظورشه ] از خواب بیدار شه و بره استنبولی پلو درست کنه تا ناهار بخوره و بعدش بخوابه و ساعت 4 و نیم بره سمت حرم و بعد مدت ها نماز جماعت بخونه و بعدش خوش و خرم از میدون فلکه اب تا میدون بسیج رو پیاده بیاد و با قیمت کردن کیف پولای چرمِ چرم نفیس و چرمیران و چرم مشهد یکم از زندگی و گرونیاش ناامید شه و در به در دنبال یه ماشین واسه اون پسربچه ی 5 ساله ی جلوی پردیس کتاب که چیز میز می فروشه و قول داده تا براش ماشین بخره باشه و چیز مورد نظرشو پیدا نکنه . تو متروی بسیج هم که یدونه پیدا کرد امیرحسین با فرستادن یک لوکیشن از اسباب بازی فروشی منصرفش کنه و پاشه تا معلم بره تا ببینه اون اسباب بازی فروشی چیز مورد نظرشو داره یا نه و تهش نداشته باشه و بعد پیاده تا پیتزا خونه بره و پیرونی و سیب زمینی و نوشابه ی محبوبشو بخوره و برگرده خوابگاه و مشغول چت کردن و چرت و پرت گفتن با بچه ها بشه .

چهارشنبه : ساعت سه بعد از ظهر از خواب بیدار شه و بعد از خوردن دوتا برش از پیتزای دیشب اماده شه که اول بره متروی بسیج اون ماشینه رو بگیره و بعد برگرده شریعتی و به امید دیدن اون پسر بچه که از از شانس خوب نبود اونجا و خب یکمم خوشحال شد چون واقعا هوا سرد بود بعد هم بره پردیس کتاب و بلاخره کتاب " دختری در قطار " رو بگیره و به خاطر تماس ملیکا نتونه بیشتر تو پردیس کتاب بگرده و بعد از حساب کردن پول کتاب پیاده بیاد تا شریعتی و بره اب انار ملس و آب انار مخصوص و ذرت مکزیکی سفارش بده و بعد دوباره سوار مترو شه و برگرده دانشگاه و چند صفحه از کتاب جدیدشو بخونه و نسکافه بخوره و نهایتا سر از وبلاکش در بیاره :))

+ البته ما رو تو اینستاگرام هم پیگیری می کردین با خلاصه از اینا مواجه میشدین همونطور که خیلیاتون مواجه شدین :)))

+ فردا ساعت 11 هم که نسیم پرواز داره و متاسفانه بیش از این فکر نکنم بتونم پدرجدتونو بیارم جلو چشاتون :))

+ همین دیگه فعلا ^_^

برچسب: نویسنده: الینا مرادی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 7:20

صفحه بندی